Friday, December 24, 2010

فاصله

موجودات بسیار غریبی هستیم ما...روزی که داشتم از ایران میرفتم، زنگ زدم به یک استاد که ازش خداحافظی کنم. بهم گفت میدونی‌ مشکل ما چیه؟ اینه که تا وقتی‌ هستیم و همهٔ اونایی که برامون اهمیّت دارن تو یه شهر جمعند، از هم خبر نمیگیریم، یا خیلی‌ دیر به دیر، چون خیالمون راحته که همه در دسترس هستن هروقت بخوایم...اما این بعد مسافت لعنتی نمیدونم چیه که تا یکی‌ میخواد بره، کلی‌ دلمون میگیره که فلانی‌ هم رفت...ولی‌ ته دلمون لااقل وجدانمون آروم میشه که اگر از این به بعد ازش خبر نگرفتیم، خوب لابد راه دوره و....بله...اینجور جونورایی هستیم ما! آخرشم هیچی‌ نمیشیم!

قبلنا هر زمان یه برهه از زندگیمون تموم میشد، کلی‌ شوق و ذوق داشتیم که ببینیم دوره بعدیش چه شکلیه! اما الان خیلی‌ وقته که پامون رو تو یه مرحله جدید میگذاریم بجا زندگی‌ کردنش تمام فکرو ذکرمون اینه که چه جوری تمومش کنیم! کاری هم نداریم که بعد از اون چه پیش آید! چیزی که بهمون فشار میاره و قدرت کار کردن و تمرکز رو ازمون میگیره، به هیچ وجه سختی اون مرحله از زندگی‌ یا پیچیدگیش نیست؛ فقط و فقط احساس حماقته، که چرا "دوباره" اشتباه انتخاب کردیم، بعضی‌ وقتا هم که یکی‌ رو پیدا می‌کنیم که درست شرایط ما رو داشته یا حتی بد تر از ما ولی‌ الان داره راحت زندگیشو میکنه که خب میشه همون احساس حسادت! نمیدونم....شاید سایز اشتباهاتمون با سنّ رابطه مستقیم داره که اگه اینجوری باشه کلاهمون پس معرکست...شاید هم نسبت عکس داره با میزان تحملمون! شاید هم کلا اشتباه انتخاب کردن و هیچوقت به هدف نرسیدن شده بخشی از وجودمون.....

My first note in Belgium

I'm finally here...a small beautiful historical city with friendly people who smile at you when you look at them! They don't frown and turn around. I'm on a bus heading for Leuven from the Brussels Airport, where I dropped my mom to catch her plane back home...home...what a concept...strange how much I miss it, how much I miss my friends and loved ones and a lot more weird how willingly I left them behind and decided to settle for a web chat or phone call every now and then...still I'm fully functional, something keeps me from breaking down...memories...and my will to make more of them...with the very same people I love...keep your memories alive, go through your pictures and songs when you have the time, sure, they'll definitely kill you if you are out of hope to bring them back to life; but for your own sake, have faith. You chose to leave your life behind for a purpose NOT greater than your soul! Take this from someone so empty he barely feels anything for real...there is more to you than you can possibly imagine; take your life back if it matters to you. Don't let go!