خلاص شدیم! این دوره هم تموم شد! کارت دانشجویی رو تحویل دادم، تا یه چندوقت دیگه یه برگه گلاسه میدن دستم که روش نوشته از بهترین دانشگاه دولتی کشور لیسانس ریاضی صنعتی گرفتم! فکر میکردم وقتی به این مقطع برسم، یه آرامش خاطر مختصر به دست میآرم، یه فرصت برا فکر کردن به اینکه به کجا دارم میرم ولی مثل اینکه نمیشه! این بوروکراسی کوفتی حتی تو آخرین مرحله هم زهر خودشو به آدم میریزه! حتی الان که میدونم دیگه گرهای تو کارم نیست، باید نگران این باشم که کی مدارکمو امضا میزنن که از خدمتشون برای یه مدت انشاالله طولانی مرخص شم! شاید تا همین دو سه روز پیش این واقعیت که ۵سال از عمرم گذشته و به جاش یک لیسانس دارم میگیرم که بار علمی یا کاربردیش تقریبا صفره خیلی اذیتم میکرد! ولی الان که پروندش بسته شده،دیگه چندان برام مهم نیست...به هیچ وجه حسّ خوشحالی یا موفقیت ندارم، ولی خب ناراحت هم نیستم! بیشتر به این فکر میکنم که باید جبران نصف یک دهه بیهودگی رو تو دو سال فوق لیسانس بکنم، تا شاید امید این وجود داشته باشه که یک روزی رو پای خودم بایستم. خیلیها میگن سخت میگیرم! تازه این همه سخت گرفتیم و الان وضعمون اینه! شل میگرفتیم که....بدی تموم شدن هر دوره از زندگی اینه که بیشتر از اینکه به جواب سوالات برسی برات سوال پیش میاد، مثلا اینکه چرا یه سری آدم کلا یک جوریند؟ حالیشون نمیشه که نباید کنه بشن، که اگه استادن دلیل نمیشه هر غلطی بکنن، که اگر دانشجو هستن، شرف هم به خدا چیز خوبیه، برا دو نمره نباید یه دانشجو دیگرو بفروشن! هنوزم که هنوزه نمیفهمم یه سری آدم چرا وقتی یه مرگیشون هست اون دهنو باز نمیکنن بگن چه مرگشونه، عین بچه ۲ساله تو جمع بهت چشم غره میرن یا سعی میکنن یه طعنه یا نیش و کنایه بهت بزنن تو قالب همون شوخی و خنده، که فقط بهت بفهمونن آره! یه چیزیشون هست. اکثرا هم مدعیند که مشکل از بقیست! اگر هم دوبار پای اخبار نشسته باشن که یهو میبینی وضع نا بسامان اقتصادی رو ربط دادن به اختلافات خانوادگی و اکیپهای دوستانه! هیچ وقت حالیم نشد که یه سری آدم بیخاصیت چرا باید همیشه دورو برت باشن و هیچ جوره نتونی بتکونیشون ولی اون آدمهای دوست داشتنی رو باید دقیقهٔ نود بشناسی!
ناراحتم از اینکه ناراحت نیستم از رفتن! از اینکه دارم جایی رو که بیست سال توش زندگی کردم و آدمهایی رو که دوستشون دارم رو ول میکنم و میرم! از اینکه چرا نمیتونم به خودم امیدواری بدم که میرم و برمیگردم...نمیخوام برگردم. دلم میخواد اگر قراره به هوای این آدمهای دوست داشتنی بیام، اومدنم توریستی باشه و این شدیدا آزارم میده. از این بدم میاد که "ایرانی بودن" فقط برام "ایرانی بودن" شده و بس! نه افتخاره و نه ننگ!....نمیدونم...شاید دلیل اینکه ککم هم نمیگزه همین چیزاییه که اول گفتم.
تازه از همه بدتر اینکه نمیدونم این نوشته رو چجوری تموم کنم...تو این همه مدت ذهنم اینجوری آشفته نشده بود....گند بزنن به هرچی وقت آزاده!

shayad to narahat nabashi az raftan, vali ma narahatim az raftanet!!del tangetim!
ReplyDeleteبیشتر از این ناراحت بودم که از آدمهای دور و برم ضربه خوردم و مجبور شدم برم! شاید باورت نشه کیانا ولی از وقتی اومدم اینجا هنوز هم پس لرزه یه سری اتفاقات که تو ایران میفته اینجا دامن من رو میگیره! الان هم به هیچ وجه با هم میهنهای مقیم اینجا حال نمیکنم! اینا کجا، شماها کجا!
ReplyDelete