از اون وقتاست که هیچ کاری ارضا مون نمیکنه!
Saturday, July 9, 2011
Thursday, May 19, 2011
تو گیومه!
Thursday, April 14, 2011
سبیل
امروز چهاردهم آپریل سال دو هزار و یازده میلادی، بعد از یک هفته نزدن ریش، رفتم جلوی آینه و اولین تار موی سپید رو روی سبیل مبارک مشاهده کردم! دو تا تار موی سپید هم در جلوی زلف مبارک رویت شد! در سنّ بیستو سه سالگی! به طرز غریبی یاد چهارده سال پیش افتادم که به بابام گفتم چرا دیگه سبیل نمیذاره و گفت چون دو سه تا موی سپید رو سبیلش دراومده و برا همین دیگه سبیلش یک دست نیست!
دارم سعی میکنم مثبت فکر کنم! گور بابای اینکه میگن اعصاب خرد و نگرانی مداوم سفید شدن مو رو تسریع میکنه! خوبیش اینه که لااقل دوام داره! میدونم بیست سال دیگه کلم پروژکتور نیست! بعله!
Thursday, February 10, 2011
شاید
بیاید یه مقدار کمتر همه چیز رو به خودمون بگیریم! هر چیزی رو به دشمنی یا خصومت یا کدورت تعبیر نکنیم! اگر یکی همیشه برامون بوده، اگر یکی هیچوقت لبخندش از صورتش پاک نشده، به این معنی نیست که فرشته است، به این معنی نیست که درد رو نمیفهمه یا خودش دردی نداره. اگر یک روز نبود، به خودمون نگیریم که فقط برای ما نیست...شاید مرده! شاید یه دردی داشته که هیچوقت نتونسته بگه، شاید میدونسته که اگر دهن باز کنه فقط صدای ضجّه از حنجرش خارج میشه و نخواسته کسی بفهمه! شاید شکسته و نمیخواد خرده شکسته هاش کسی رو زخمی کنه!شاید بعضیها دردها و زخمهاشون با ما فرق داره!شاید....
Tuesday, February 1, 2011
از اول!
باز گشت به گذشته آنقدرها هم که فکر میکردم بد نیست...بعضی وقت ها، درست اون زمانی که "حال"ات خیلی خراب میشه، میشه تو اون دور دورای ذهنت، مثلا ۱۰ سال پیش، یه آدم پیدا کرد، یه خاطره...و اگر به اندازهٔ کافی گذشتت رو خوب زندگی کرده باشی که ریز به ریزش رو یادت باشه...میشه اون خاطره رو زنده کرد، با یه پیغام، یه یادآوری، یا یه سلام ساده! اون وقته که یادت میاد، از کجا اومدی، با چی شروع کردی، کجا داری میری و اینکه الان کجای راهی! کمکت میکنه دوباره سر پا وایسی، دوباره از اول شروع کنی...از اول!
Friday, December 24, 2010
فاصله
موجودات بسیار غریبی هستیم ما...روزی که داشتم از ایران میرفتم، زنگ زدم به یک استاد که ازش خداحافظی کنم. بهم گفت میدونی مشکل ما چیه؟ اینه که تا وقتی هستیم و همهٔ اونایی که برامون اهمیّت دارن تو یه شهر جمعند، از هم خبر نمیگیریم، یا خیلی دیر به دیر، چون خیالمون راحته که همه در دسترس هستن هروقت بخوایم...اما این بعد مسافت لعنتی نمیدونم چیه که تا یکی میخواد بره، کلی دلمون میگیره که فلانی هم رفت...ولی ته دلمون لااقل وجدانمون آروم میشه که اگر از این به بعد ازش خبر نگرفتیم، خوب لابد راه دوره و....بله...اینجور جونورایی هستیم ما! آخرشم هیچی نمیشیم!
…
قبلنا هر زمان یه برهه از زندگیمون تموم میشد، کلی شوق و ذوق داشتیم که ببینیم دوره بعدیش چه شکلیه! اما الان خیلی وقته که پامون رو تو یه مرحله جدید میگذاریم بجا زندگی کردنش تمام فکرو ذکرمون اینه که چه جوری تمومش کنیم! کاری هم نداریم که بعد از اون چه پیش آید! چیزی که بهمون فشار میاره و قدرت کار کردن و تمرکز رو ازمون میگیره، به هیچ وجه سختی اون مرحله از زندگی یا پیچیدگیش نیست؛ فقط و فقط احساس حماقته، که چرا "دوباره" اشتباه انتخاب کردیم، بعضی وقتا هم که یکی رو پیدا میکنیم که درست شرایط ما رو داشته یا حتی بد تر از ما ولی الان داره راحت زندگیشو میکنه که خب میشه همون احساس حسادت! نمیدونم....شاید سایز اشتباهاتمون با سنّ رابطه مستقیم داره که اگه اینجوری باشه کلاهمون پس معرکست...شاید هم نسبت عکس داره با میزان تحملمون! شاید هم کلا اشتباه انتخاب کردن و هیچوقت به هدف نرسیدن شده بخشی از وجودمون.....
